<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت</title>
<link>http://atasheparvaz.blogfa.com/</link>
<description>پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 20 Oct 2009 05:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>يك سال و نيم وبلاگ نويسي</title>
<link>http://atasheparvaz.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>سلام دوستان 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اول ارديبهشت ۸۷ اين وبلاگ را ساختم. حتي وقت نكردم درباره نامش چند دقيقه اي فكر كنم. فكر مي كردم جايي است خصوصي -فقط و فقط و فقط- براي خودم. براي تمام كلمات ناگفته اي كه در دلم دَلمه شده... فارغ از تمام بكن-نكن ها. فارغ از تمام چپ چپ نگاه كردن ها. فارغ از اين موج منفي كه هر لحظه به سمتت سرازير مي شود كه هاااااااااااااي! يادت باشد تو هيچ نيستي؛ حتي يك جنس دوم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خوشحالم؛ نه براي يك سال و نيم درد آوردن سر شما. براي داشتن دوستان نازنيني كه در تلخ ترين شرايط زندگي ام حضور و دغدغه داشته اند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فكر مي كنم از اين به بعد قصه بنويسم و بگذارم در اين وبلاگ. گاه گاهي اگر شعري بجوشد. اميدوارم بتوانم هرچه سريع تر خبر چاپ اولين داستان بلندم را در همين وبلاگ بنويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه پست ها را دارم. همه نظرات شما را. فراموشتان نمي كنم. فراموشم نكنيد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ياحق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت: دوستان! لطفاً در پيغام هايي كه مي گذاريد نشاني وبلاگ يا پست الكترونيك خودتان را هم برايم بنويسيد كه امكان مكاتبه داشته باشم. متشكرم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 05:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheparvaz&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>atasheparvaz</dc:creator>
<guid>http://atasheparvaz.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه كسي چراغها را خاموش مي كند؟</title>
<link>http://atasheparvaz.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پانزدهم آبان ۷۸، روز مبعث پيغمبر، بر همه ترديدهاي يك سال و نيمه ام فارغ شدم و دل به دريا زدم. خسته شده بودم از همه چيز. به خصوص از تنهايي. او هم كه يك سال و نيم خود را عاشق دلخسته نشان مي داد. هنوز هم نفهميدم چرا. اينقدر سنتي باشي و خودت را اينقدر مدرن و به روز نشان بدهي؟! چرا؟ هيچ دليلي ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 188px&quot; alt=&quot;پانزدهم آبان 78&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs433.xs.to/xs433/08451/scan0001355.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;احمق بودم. يك احمق به تمام معنا. فكر مي كردم اگر بچه اي در همسايگي،سر ِ بي شام زمين بگذارد، دليلي ندارد يك جشن برپا شود با حضور هزار نفر. با ده نوع غذا و دسر و سالاد. لباس عروس دنباله دار چندصد هزار توماني. سرويس جواهر چند ميليون توماني. هزينه دسته گل و ماشين عروس آنچناني، مي توانست پول پيش اجاره يك سوئيت براي يك خانواده نيازمند باشد. و من هم چقدر عمل گرا!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اي احمق بي شعور! فكر مي كردي چون خانواده داماد، مذهبي هستند، ريخت و پاش برايشان معني ندارد؟ فكر مي كردي هركسي ژست درويشي بگيرد حتماً و واقعاً درويش مسلك است؟ فكر مي كردي هركس ژست عاشقي بگيرد واقعاً عاشق است؟ فكر مي كردي اگر همه چيز ساده باشد، اگر خودت، خودت باشي، اگر كم ادعا و ساده باشي، اگر ريخت و پاش نداشته باشي، اگر در همه جاي زندگي، فقط تلاش كني و تلاش كني و تلاش كني؛ آن وقت خيلي احترام داري؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اي بيچاره، اي ديوانه. چقدر احمق بودي. چقدر احمق بودي كه فكر مي كردي بايد دوش به دوش همسرت باشي. در همه زمينه ها. مراقب زندگي باشي. مالي. عاطفي. اعتباري. مراقب روابط خودت با خانواده ها و به همان اندازه مراقب روابط او با خانواده ها باشي. خيلي احمق بودي كه فكر مي كردي &quot;از محبت خارها گل مي شود...&quot; چقدر احمق بودي كه فكر مي كردي &quot;شير، نر و ماده ندارد...&quot; اينجا؟ حتماً روابط و نقطه چين ها فرق مي كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي چرا با خودت حرف مي زني؟ با من حرف بزن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نُه سال، با اين شعار زندگي كردم كه بايد محبت كني. بايد توجه داشته باشي. بايد صادق باشي. &quot;بهترين سياست، صداقت است&quot;. ولي يك جاي كار لنگيد. بدجوري هم لنگيد. خودت نشان دادي كه مي تواني ساده باشي. ساده زندگي كني. ساده رفتار كني. ساده بپوشي. خودت نشان دادي كه تمام آن هزار نفر را كه قرار بود بيايند و يك شب مهمان شام باشند و به دليل روابط بسيار مخدوش پدر و مادر با تك پسرشان، نيامدند و مهمان شام نشدند؛ مي تواني به مرور دعوت كني، با كمترين امكانات و كمترين هزينه و با گشاده ترين چهره ها، رنگين ترين سفره ها را برايشان پهن كني. مشكل تو مشكل سفره پهن كردن است؟ نه. وَالله نه. مشاور مي گويد تيپ دو شخصيت عاشق رفت و آمد هستند. به خصوص مهماني دادن. دوست دارند هميشه يك عده در صلح و صفا دور هم جمع شوند و گُل بگويند و گُل بشنوند. راست مي گويد. عاشق پذيرايي ام. شايد براي همين هم هست كه اينگونه عاشق آشپزي ام. خودت به همه در سكوت نشان دادي كه مي توانيد روي من حساب كنيد. خودت نشان دادي كه مي تواني روابط فجيع پسر و خانواده را تلطيف و تصحيح كني. خودت به همه نشان دادي كه مي تواني انرژي بگذاري و تلاش كني و تلاش كني تا زندگي پيش برود. عليرغم همه مشكلات. خودت نشان دادي. ولي... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فكر مي كردم كه زندگي يعني همين. يعني دلم مي خواست فكر كنم زندگي يعني همين. يعني دويدن براي بهتر شدن. يعني صداقت. يعني اگر صبح با دو بليت اتوبوس، آويزان ميله دو اتوبوس شدي و رفتي سر كار و برگشتي؛ شب هم مهمان داشتي تا پاس شب؛ اگر از هشتم برج تا سي ام برج فقط هزار و پانصد تومان داشتي كه هم بروي سركار و برگردي؛ هم مهماني بگيري و زندگي كني و دم بر نياوري؛ چون تا خرخره زير قرض هستيد: قرض خريد آپارتماني كه خيلي ها وعده كمك در خريدش را داده بودند و سر بزنگاه جاخالي دادند. قرض وام ازدواج و وام صندوق فلان و مضاربه بانك صادرات و چه و چه. فكر مي كردي اگر با يك مانتوي سبز رنگ پنج هزار توماني مي تواني سه سال سر كار بروي، مهماني بروي، مسافرت بروي و دم برنياوري و اگر در مقابل تمام خواسته هايش سكوت كني، از نيازهاي خودت چشم بپوشي، از ايده آل هاي خودت دست برداري، از تفريح خودت بگذري كه سخت و صددرصد در خدمت خانواده باشي، لابد خيلي نجيبي. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لابد خيلي نجيب بودي كه اجازه دادي فكر كند در اين زندگي، فقط او است كه حق دارد. فقط او است كه نياز به آرامش دارد. فقط او است كه توانايي دارد؛ ذهنيت دارد؛ شغل دارد. فقط او است كه خسته مي شود. فقط او است كه حق دارد عصباني شود. فقط او است كه حق دارد مكنونات قلبي اش را بازگو كند. فقط او است كه حق دارد ساعت ها بنشيند و تلويزيون تماشا كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اي احمق بي شعور! اجازه دادي بيايد روي سرت بنشيند. فكر كند كه هركاري مي كني، وظيفه يك زن نجيب سر به راه است. اجازه دادي فكر كند هركاري كه كرده اي، كاري نبوده؛ براي زندگي خودت بوده. مي خواستي انجام ندهي. راست مي گويد. مي خواستم انجام ندهم. اجازه دادي خانواده اش فكر كنند كه هرچه كه برايت انجام داده اند -كه به جز يك قواره پارچه كت و دامني چيزي به ذهنت خطور نمي كند- خيلي هم مناسب بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مريم! چطور توانستي در اين جامعه كه ارزش، ضد ارزش است؛ بي مهابا دروغ مي گويند و رشوه مي دهند و خبط مي كنند و كسي نيست &quot;استيضاحشان&quot; كند؛ چطور توانستي در جامعه اي كه وقاحت از سرو كولش بالا مي رود، به &quot;نجابت&quot; فكر كني؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قبول كن كه حماقت كردي. اين جامعه، بستر آدم هايي است كه ندانند و نفهمند شريك زندگي يعني چه. نفهمند برگشت خوردن چك همسر يعني چه. نفهمند خستگي از كار بيرون و كار منزل يعني چه. نفهمند غذاي خانگي يعني چه. نفهمند عشق ورزي يعني چه. نفهمند روشن نگه داشتن چراغ خانه وقتي كه همسرت حضور دارد و در سفر است و در ماموريت است و بداخلاق است و خوش اخلاق است و بچه مي خواهد و بچه نمي خواهد و مريض است و سالم است وبي پول است و پولدار است؛ يعني چه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چطور توانستي طي نُه سال او را به اين باور برساني كه &quot;چراغها را هر شب من خاموش مي كنم...&quot; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Nov 2008 04:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheparvaz&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>atasheparvaz</dc:creator>
<guid>http://atasheparvaz.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
