تبليغاتX
دانه پنهان كن به كلي دام شو

دانه پنهان كن به كلي دام شو

غنچه پنهان كن گياه بام شو

يادت مي آيد رفيق؟ يادت مي آيد كه سر به زير انداخته بودم و كاغذي از كشوي ميز كارم بيرون مي آوردم. آرام خواندم: 

رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها           وانگه شـــراب عشـــق را پيمانه شو پيمانه شو

هم خويش را ديوانـــــــه كن هم خانه را ويرانه كن           وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

 

يادت مي آيد رفيق؟ يادت مي آيد كه مي گفتي زندگي را دوست داري فقط براي من. فقط كنار من.

قرارمان اين نبود رفيق!!!

 

يادت مي آيد رفيق؛ آخرين حرفي كه به تو زدم؟ باز هم نگاهت نكردم. نمي توانستم نگاهت كنم. براي تلفنت فرستادم:

از گوشه بامي كه پريــــديم پريــــــــديم     اميد ز هر كس كه بريديم بريديم

دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند    حالا كه رماندي و رميديم رميديم

 

 

باید باور كرد كه عاشقي تمام؟

بايد باور كنم كه تنها يك رفيق نيمه راه بوده اي؟ شايد هم يك نارفيق؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:10  توسط مريم  |